الملا فتح الله الكاشاني

225

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

پسرى از آن او كه نابينا بود تير در كمان از دست پدر بستد و او را بكشت و معاوية بن عمار از صادق صلوات اللَّه عليه روايت كرده كه در منشأ قتل قابيل هابيل را خلاف اينست كه مردمان ( يعنى عامه ) ميگويند كه اقليميا را ميخواست كه توام او بود بخواهد و آدم او را بهابيل داد و به او نداد چه اگر تزويج برادر و خواهر جايز بودى در شرع ما نيز جايز بودى و ليكن حوا اول دخترى كه آورد او را عناق نام كرد و اول كسى كه در زمين بغى كرد او بود حقتعالى سباعى را بر او مسلط گردانيد تا او را بكشت و در عقب او قابيل متولد شد و از پس او هابيل چون قابيل بالغ شد حقتعالى براى او زن جنيه فرستاد نام او جمانه به صورت آدمى و آدم را فرمود تا او را بقابيل داد و چون هابيل بالغ شد او سبحانه براى او حوريهء فرستاد نام او نزله و وحى كرد كه او را به هابيل ده آدم عليه السلام وى را به هابيل عقد بست چون قابيل وى را بديد گفت ايپدر من برادر مهترم به اين كرامت اولىترم آدم فرمود كه اين را بفرمان حق كردم نه به هواى نفس خود قابيل گفت كه نه چنين است كه مىگويى بلكه بهواى نفس خود او را به هابيل دادهء آدم فرمود كه دروغ مىگويى و من بامر خدا وى را به هابيل دادم نه باتباع نفس خود و اگر ميخواهى كه صدق اينقول بر تو ظاهر گردد هر يك قربانى كنيد قربانى هر يك كه قبول افتد وى اليق باشد به اين زن و چون قربانى كردند از آن قابيل قبول نيفتاد قصد قتل برادر كرد و او را بكشت و مقتل وى در زمين مصر بود بموضعى كه امروز در مسجد جمعه است و نزد بعضى نزديك عقبه حرى بود و بدان كه پشيمانى قابيل نه بر قتل هابيل بود چه اين عين توبه است و مستلزم مغفرت بلكه پشيمانى او بر حمل برادر بود كه چرا در همان روز او را به خاك نكرد تا اين جفا نكشيدى و يا ندامت او به جهت اين بود كه مردود مردمان گشت و مطرود پدر نه به جهت قتل او مانند كسى كه ترك خمر كند به جهت دفع صداع و يا آن كه نادم بود بر موت برادر نه بر ارتكاب ذنب و نه بر قتل برادر و از ابن عباس مرويست كه چون قابيل هابيل را بكشت ميوه هاى درختان كه در مكه بود ترش گشت و درختها پر از خار گشت و آبها تلخ گشتند و زمين پر از گرد و غبار شد آدم چون اين را بديد گفت قد حدث فى الارض حادثة البته در زمين حادثهء رخ نموده چون به زمين هند مراجعت نموديد كه قابيل هابيل را كشته جزع بسيار كرد و از براى او مرثيه گفت به زبان سريانى و چون نزديك بوفات رسيد به شيث وصيت كرد كه آن مرثيه را بفرزندان خود تعليم كن تا بخوانند و به آن متعظ شوند شيت او را بفرزندان آموخت و همچنين سلفا الى خلف وصيت ميكردند و ميآموختند تا بيعرب بن قحطان رسيد و او به زبان عربى و سريانى شعر گفتى مرثيه را بلغت عرب منظم ساخت و چند بيت از آن اينست شعر ( تغيرت البلاد و من عليها فوجه الارض مغير قبيح تغير كل ذى طعم و لون و قل بشاشة الوجه الصبيح